روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

تا این جا برایتان گفتم که اگر احساس می کنید دچار عشق افراطی شده اید و حتی تجربه ی شکست در این زمینه را دارید بهتر است به فکر راه چاره ای باشید .در کتاب « زنان شیفته» 10 راه بهبود برای رهایی از عشق بیمارگونه و مواجه شدن با مردی که دیگر محبت شما را پاسخ نمی دهد آورده شده است :

1.تقاضای کمک کنید .

نه ! اشتباه نکنید همین الان گوشی تلفن را بر ندارید و به دوستتان زنگ نزنید یا سراغ خانم همسایه نروید ! لطفا از کسی کمک بخواهید که واقعا بی طرف و با شناخت کامل از شما و روحیاتتان می تواند کمک کند .یک روان درمانگر یا شرکت در کلاس های گروه درمانی بهترین انتخاب است.این را هم بپذیرید که از خودتان در این زمینه به تنهایی کاری ساخته نیست ...پس لطفا نگویید که نیازی به مشاور ندارم !

2.بهبود خود را نخستین اولویت زندگی تان در نظر بگیرید .

تا کی می خواهید به فکر تغییر دادن کسی که دوستش دارید باشید ؟ خیالتان را راحت کنم ! مردها را نمی شود تغییر داد اصلا تغییر دادن انسان کار دشواری است ...چه کاری است ؟!! همین انرژی را صرف بهبود وضع روحی و جسمی خودتان کنید .مطمئن باشید زودتر هم نتیجه می گیرید .بیشتر روی نقاط منفی شخصیت خود دقت کنید و برای اصلاح کردن آن ها وقت بگذارید .

3.در کارگاه های گروه درمانی شرکت کنید.

خودمانیم این کارگاه ها هر چقدر هم حرف های کلیشه ای بزنند بهتر نیستند از حرف زدن درباره عروس شهلا خانوم یا دختر ترشیده ی اقدس خانوم یا ...پشت سر دیگران حرف زدن ؟! اجازه بدهید مدتی از حرف زدن پشت سر دیگران و حتی عشقتان دور شوید به مسائل مثبت و مفید فکر کنید در فضا و شرایطی خودتان را قرار دهید که حالتان بهتر شود .اما ...لطفا حتما تحقیق کنید که این کارگاه ها علمی و مفید باشند .

4.جنبه های معنوی خود را تقویت کنید.

ببنید بعضی ها ممکن است با ساعت ها نماز و عبادت احساس آرامش کنند اما این یک قانون کلی نیست ...چون ممکن است شما با دیدن منظره ی غروب خورشید یا پیاده روی در خیابانی خلوت و ...به آرامش برسید.روزی نیم ساعت از وقت خود را صرف انجام آن بکنید.و این را بدانید که همیشه اعتقاد به نیرویی که بالاتر و قوی تر از همه ی انسانهاست به آدمی امید و آرامش می دهد .چون می تواند به او پناه ببرد .

5.از کنترل دیگران خودداری کنید .

کمی عشقتان را به حال خودش رها کنید ...فرض کنید او هم به اندازه شما دانا است .خودش بهتر می داند کارهایش چگونه و از چه راهی انجام بدهد .به جای همسرتان به خاطر حل کردن مشکلات او از کسی کمک نخواهید .باور کنید اگر مردها به این نتیجه برسند که به کمک نیاز دارند خودشان به سراغ شما می آیند .نقش ناجی و هدایتگر را مدتی برایش بازی نکنید .برایش تعیین تکلیف نکنید.گاهی با این کار به غرور او لطمه می زنید .فراموش نکنید که مردها نیاز دارند به آن ها اعتماد به نفس بدهیم و تحسین شان کنیم !

6.درگیر بازی های روانی نشوید.

زنان شیفته در ارتباط با عشقشان معمولا در 3 نقش ناجی، منتقد،قربانی ظاهر می شوند .یا احساس می کنند همیشه او را باید نجات بدهند یا همیشه کارهای او را مورد نقد و بررسی قرار می دهند و یا نقش کسی که به پای او فنا شده اند را بازی می کنند .اشتباه نکنید هر سه این نقش ها به مشاجره و جنگ اعصاب و دعوا ختم می شود .شما هم انسانی هستید مثل او .و می خواهید در کنارش راه بروید ...نه پشت سر نه سپر بلا نه رهبر او ...در کنارش .در غیر این صورت دچار خشم و هراس و احساس درماندگی می شوید .

7.شجاعانه با مسائل و کمبودها رو به رو شوید.

تنها راه این است که در لحظه زندگی کنید .به چیزهایی که شما را ناراحت یا شاد می کند دقت کنید.همه ی ناراحتی ها و مشکلات گذشته را یادداشت کنید...آن ها را با کسی که مورد اعتماد شماست مورد بررسی قرار بدهید.

8.خودپردازی کنید.

منتظر تغییر کسی نباشید.از خودتان شروع کنید.ادامه تحصیل،شغل جدید،سرگرمی و یا هنر تازه ای ...باید فعالانه به کارهایی بپردازید که برای شما سودمند است .

9.خودخواه شوید .

نگران نشوید ! خودخواه شدن در حالت عادی شاید تداعی بی تفاوتی و ظالم و ستمکار بودن بدهد اما توجه کنید که برای زن شیفته که تمام عمر خود را صرف محبت به مردی کرده است خودخواه شدن بازگشت به خویشتن است !خودخواهی سالم به این معنا است که اگر می خواهید در کنار همسرتان لذت ببرید حتما لازم نیست تمام فعالیت های خود را منطبق با خواسته های او بکنید ! برای یک زن شیفته خودخواه شدن به معنی ایجاد تعادل در زندگی است .فرصتی برای پرداختن به نیازها و خواسته های خودش !

10.تجارب آموخته های خود را با دیگران در میان بگذارید .

حالا که این مراحل را پشت سر گذاشته اید به بهبود دیگران نیز فکر کنید ...به زنانی که مثل شما و در مسیری اشتباه حرکت می کنند .اجازه بدهید دیگران نیز از لحظات سخت و تجربه های شما بهره مند شوند و به بهبود خود نیز ادامه بدهید.

پی نوشت 1: ببخشید خیلی دیر شد تا قسمت دوم رو گذاشتم . هر شب که اومدم بنویسم یک اتفاقی افتاد ! بدترینش هم مسمومیت بود که ...! نگو !!!

پی نوشت 2: این فصل ،فصل قیصر خوندن و سهراب خوندنه ! راستی چرا برای من هر فصل یادآور یه شاعر ؟!! پاییز بوی قیصر عزیز میده و سهراب ...بوی غربت و تنهایی و دلتنگی ...دور از جون هیوا ! عاشقانه های هیوا هم همینطور .

پی نوشت 3: چقدر این شعر رو دوست دارم:ای که پرسش مرا سکوت کرده ای / بی صدای تو دلم شکسته است/ بی نگاه تو، دلم /مثل فصل برگریز خسته است/ آه پرپرم نکن ./ ای که بارها تو رابهار گفته ام / دوست دارمت /_ جمله ای که بی شمار گفته ام  _ (سید احمد میرزاده)

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

کنترل تلویزیون را برداشتم تا دوری توی شبکه های مختلف بزنم شاید بلاخره چیزی برای تماشا پیدا بشود !تا چند دقیقه ای که چایی می خورم ، چیزی هم نگاه کنم .یکباره خیره شدم ...صحنه ای که در یک سریال خارجی در حال پخش شدن بود :منظره ای  که همیشه تماشایش دیوانه ام می کند ...حسی شبیه بغض ...اندوه ...حسی مبهم  ...چیزی شبیه عصیانی عجیب ...منظره ای از تاختن اسب های وحشی  بود و جالب این جا بود که اسبی اهلی در کنار سوارکارش  داشت به اسب های وحشی که آزادانه می تاختند نگاه می کرد .یکدفعه رم کرد ...بی طاقت شد ...می خواست خودش را به گله ی اسب های وحشی رها برساند که صاحبش مانع می شد !

همیشه از دیدن اسب های اهلی گریه ام می گیرد ...خصوصا اسب هایی که به آن ها زر و زیور می بندند و درشکه ای شیک می سازند و مثلا در اصفهان از مردم کرایه می گیرند تا با آن ها دور میدان امام  را دور بزنند ! یادم  می آید چند سال پیش هم که اصفهان بودیم  تا مدتی از دیدن این درشکه ها و اسب های اسیر غمگین بودم ...اسب وحشی را  افسار می زنند و دور میدانی آن قدر می چرخانند تا اهلی می شود ...آنقدر که خیال تاختن در دشت ها را فراموش کند .آنقدر که طبیعت وحشی خودش را ...مثل ما انسان ها ...انقدر در این روزهای سرشار از روزمرگی ...این دور مسلسل را تکرار می کنیم که تمام آرزوهای دور و درازمان را فراموش می کنیم .طبیعت وحشی مان را نیز ! آزادی مان را ...روحمان را به زنجیر می کشیم  ...آن وقت به جسممان زر و زیور می بندیم ...آراسته راه می رویم ...تا زیبا و متشخص به چشم بیاییم ...وقتی که انسان های آزاد را می بینم ...آدم های دور از هر محدودیت ،هر تعلق دست و پاگیر ،هر زنجیری که ساخته از عشق باشد یا تنفر ...وقتی انسانی را با طبیعت رهایش می بینم یکباره حسی غریب درونم طغیان می کند حسی شبیه به رم کردن اسبی که ناگاه یاد روزهای وحشی بودنش بیفتد ...بعد یکباره یاد " زن " بودنم می افتم و یاد کتاب : « زنانی که با گرگ ها می دوند» و جمله ی خانوم دکتر کلاریسا پینکولااستس که : « ما موهایمان را بلند کردیم و با آن احساساتمان را پوشاندیم ،اما هنوز هم طی روزها و شبهای زندگی مان ،سایه ی زن وحشی از پشت سر اغوایمان می کند ...»

آخ که چقدر دلم می خواهد تمام گره های روحم را باز کنم ...هر جایی که دلم جا مانده برگردم و برش دارم و آزادش کنم .هرجایی که با نفرتی گره خورده ...هرجایی که عشق دست و پایش را بسته ...هرجایی که توی خاطره ای گیر افتاده و رنج می کشد ...دلم می خواهد تمام مظاهر تعلقات ...دلبستگی ها ...وابستگی هایم را نابود کنم ...از بزرگترین دلبستگی ها تا کوچکترینش مثل همین موبایل یا لب تاپ یا …حسی به سراغم می آید که بیقرارم می کند . مثل دیوانه ای که باید از  تماشای ماه کامل دورش کرد ،شاید باید من را هم  از دیدن اسب های وحشی رها دور کرد ...که دیوانه می شوم و این عصیان را گاهی فقط با اشک می شود تسکین داد ...مثل تماشای اسب های بزک کرده که تمام روز و شب خود را دور میدان امام اصفهان می گردند...هیچ کس چشم های غمگین آن ها را نمی بیند و مثل من که تمام زندگی ام را دور روزمرگی ها می گردم و ...  می گردم ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

  ازاداره خارج شدم . احساس کردم باید کمی قدم بزنم ...معمولا قدم زدن را دوست دارم .فکر کردن و قدم زدن ... باران هم که ببارد معرکه می شود اما آن روز باران نمی بارید .قدم زدن من هم از حال و هوای خوشم نبود ...گاهی قدم می زنم تا سبک شوم از چیزهایی که ناراحتم می کندخسته یتان نکنم ...میان افکار در هم و برهم ، گیج و کلافه و خسته بودم .بر خلاف سمتی از خیابان که مغازه ها و ویترین هاست ...سمتی را انتخاب کردم که دیوار باشد و درخت و تنهایی و خودم ! چشم هایم را از قدم هایم برداشتم تا به رو به رو  نگاهی  بیندازم ...یکباره دیدم  پسری با سرعت نور به سمتم  می دود و دستش را با ارتفاعی که به گمانم از آن بیشتر دیگر نمی توانست ،بلند کرده بود .مثل کسی که تا آخرین توانش بخواهد بزند توی گوش کسی یا به طرفش چیزی را پرتاب کند ...

   نمی دانستم باید چه کار کنم ؟وقتی یک طرفت دیوار باشد و میله های بیمارستان و طرف دیگرت بوته های سبز بلند که راه فراری هم نباشد! چاره ای نبود ! فرصتش را هم نداشتم ! رسید به من و با همه ی توانش دستش را با ضرب به طرف گوش من پایین آورد ...فقط یک عکس العمل سریع می توانست نجاتم دهد ! و آن هم این بود که به سرعت جا خالی دادم ! تا کمر خمر شدم  و دستش از بالای سرم عبور کرد !از کنارم به همان سرعت نور دور شد در حالی که به خاطر ناکام شدنش در امر تو گوشی زدن عصبانی بود ! ظاهرش مشخص بود که طبیعی نبود ! چهره و حرکات و حرف زدنش هم ! شاید دیوانه بود شاید هم نبود ...به خیر گذشت ...اما آیا همیشه به خیر می گذرد ؟ چه کسانی مسوول این مزاحمت های خیابانی هستند ؟  من نه پوشش عجیبی داشتم  نه رفتار زننده ای و نه کاری به کسی .

   اصلا از خیر همه ی آرزوهای دور از دست به جرم "زن بودن" گذشتیم ! اصلا   نخواستم که نیمه شب اگر باران گرفت و بی خوابی به سرم زد بتوانم قدم بزنم . اصلا نخواستم که دوچرخه ام را بردارم و تا طرقبه دوچرخه سواری کنم .اصلا نخواستم بشود یک دل سیر توی پارک بشینم و برای یک بار هم که شده کسی خلوتم را به هم نزند .اصلا نخواستم  به حقوق برابر با مردها برسم ! اصلا کاری ندارم به زنهایی که هر روز از شوهرشان کتک نمی خورند و حقوقشان ضایع می شود و چشم های کبودشان خواب هر شب من را گرفته است یا دخترانی که به آن ها فراری می گویند و از خواندن  و دیدن احوالشان وحشت زده می شوم !دختر را چه به کت و شلوار پوشیدن و مو افشاندن و به خود رسیدن ؟!! چه به حق اشتغال و حق مسکن و حضانت بچه ؟!! دختر را چه به حرف زدن در جمع مردان و اظهار نظر کردن ؟ آزاد بودن که حرفش را هم نباید زد ! فمینیست و این اداها ؟! سوسول بازی و غرب زدگی هم حدی دارد  !!از خیر همه ی این ها گذشتیم ...اگر می شود کاری بکنید در مسیر رسیدن به منزل ! کسی مزاحممان نشود ! چه دیوانه باشد و چه عاقل !همیشه می گویند حجاب مصونیت است اما به نظر من که باید شوهر یا برادری از نوع آرنولد یا مردی که دست بزن داشته باشد نماد مصونیت ما باشد !!!

 پی نوشت 1: راستی اگر دیوانه من رو هم کشته بود به لحاظ حقوقی هم کاری نمی شد کرد ! دیوانه بوده دیگه !

پی نوشت 2 : یادم نرفته ! قرار بود براتون از تولستوی بنویسم .دیدم این سوژه حیف که ازش رد بشم .سر قولم هستم !

 پی نوشت 3 : همه ی کتاب های حسین پناهی رو خریدم .قبلا فقط "دو مرغابی در مه " رو داشتم که هیوای عزیز هدیه داده بود !حتما از شعرهای پناهی هم برایتان خواهم گذاشت .

نوشته شده در شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody